تبليغاتX
دل نوشته های یک اسفند ماهی
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
تنها ترين تنها
تابستان داغ تن تو در تصوير
نگاه خيره و حسرت آلود من بر آن
دو چشم شهوتناك تو در عكس دم به دم
مي برد از جسم هرچه مانده است جان
.....
لغزش دستان لرزانم بر تنت در خيال... از دور
آخ .... بيچاره دلم ! اين كوچك خسته اين تنهاي صبور
..........
لعنت به اين زمستان سرد و قطب بي جهت فاصله
نفرين به درد و دوري بي تو بودن و همين حرف و گله
....
...
..
.
 
روشن ترين ستاره ام ميخواهمت ميخواهمت
+ *SHAHAB*
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
باران
از غم عشق چه مي بايد كرد ؟
به دمي
ديداري
مي توان راضي شد
به تمناي نگاهي
ميتوان 
تشنه جانبازي شد
مي توان دل خوش كرد
به كلامي كه شنيد
از دو خط نامه سرد
مي توان داغ شد و 
شعله كشيد
از جهنم گذري كرد
و گذشت
به گذرگاه رسيد
به گذرگاه تباهي
به جنون
و از عطش فرياد زد
آخرين عشق كجابود
كه در فصل خزان دل ما آمد و گل كرد ؟
آخرين عشق كجا بود
كه در غروب ما تازه طلوع كرد ؟
و ايا اين 
خاتمه تازه اوست ؟
اخرين عشق كجا بود 
كه امروز عيان شد ؟
اين راز دل مارا
اين راز دل مارا
چه راحت بيان شد
از عشق چه دارم من ؟
از عشق چه دارم من امروز عصاي دست
افسوس و صد افسوس
يك بار دگر بن بست
اي عاشق در انتظار چه نشستي ؟
در انتظار بادهاي پاييزي
بارانهاي بهاري
برگهاي زرد
و يا
شكوفه هاي ارغواني ؟
در انتظار كدامي ؟
انتظار بيهوده است
پنجره را باز كن
جدار را بشكن
غبار را بشوي
و خاطره را 
به خاطره ها بسپار
تا پايان
پايانها مانده
اين است زندگي
اين است روزگار

+ *SHAHAB*
شنبه پنجم فروردین 1385
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
+ *SHAHAB*
جمعه بیست و ششم اسفند 1384
گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید
گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

تو مروی پر می شود از بی کسی

از من صبر کنی به مرگ قصه می رسی

ببین که آب می شوم قطره به قطره

قلب من قصه ماست فاجعه جدا شدن

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

تو جامدان رو پر می کنی من خالی ارز جان می شوم

یک لحظه در چشم ببین چه ویران می شوم

بعد از تو من چه کنم ؟ من بی پناه من

تو می روی و جان من گور ترنم می شوم

خورشیدی که داشتم در شب من گم می شود

چیزی نگو به آینه با رازقی حرفی نزن

برایه آخرین بار تنها نگاه کن به من

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید
+ *SHAHAB*
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
بر سنگ مزار
بر سنگ مزار

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم


چه می خواهی ؟ چه می جويی ، در اين كاشانه ی عورم ؟


چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟


از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن


نمی دانی ! چه می دانی ، كه آخر چيست منظورم


تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم


كجا می خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم


چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم


چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم


از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم


سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان


هر آن باری كه من از شاخسار زندگی چيدم


فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم


ز بسكه با لب محنت ،‌زمين فقر بوسيدم


كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم


چه می پرسی كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟


چرا بيهوده اين افسانه های كهنه بر خوانم ؟


ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم


كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم


همان دهری كه بايستی بسندان كوفت دندانم


به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم


ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستی


وجودم حرف بيجايی شد اندر مكتب هستی


شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی


كنون ... ای رهگذر ! در قلب اين سرمای سر گردان


به جای گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستی


كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستی


نه غمخواری ، نه دلداری ، نه كس بودم در اين دنيا


در عمق سينه ی زحمت ، نفس بودم در اين دنيا


همه بازيچه ی پول و هوس بودم در اين دنيا


پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در اين دنيا


به شب های سكوت كاروان تيره بختيها


سرا پا نغمه ی عصيان ، جرس بودم در اين دنيا


به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادی


كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی
+ *SHAHAB*
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
+ *SHAHAB*
شنبه بیستم اسفند 1384
 شبی در اوج تنهایی ودر یک انتظار سرد
پریشان وپریشان با دلی پر درد
فضای خاطراتم از غروب یک ستاره غرق خون گردید 
حصار دیدگانم گشت بارانی، غم ودردم فزون گردید 
ودر آن عزلت جانفرسای تنهایی 
ودر آبی ترین دریای غمناکی 
پرستوی خیالم کرد گذر از خاطرات عشق جانسوزت
گذر کرد از سیه مویت ،لبانت ،ابروانت ،تیر مژگانت 
وشد یادآور زیبایی روزی 
که صید من بودند دل ربایان فراوانی
ومن از بین آن گل ها تورا با ساز خوشبختی صدا کردم 
سرای ناامیدی را به دشتی از غم واندوه رها کردم 
تو با صد عشوه وصدناز مرا بر دام خود کردی
ولی افسوس وصد افسوس که آن عشوه گری گردید داستانی 
چگونه داستانی ؟داستانی دردناک وبی سرانجامی 
بلی ،دل را ربودی از کفم رفتی 
نمی دانم چرا رفتی ؟خطا کردی؟ 
مرا در بحر تنهایی رها کردی 
وگر من اشتباه کردم گنه کارم
سر پروانه ی دل گر بسوزم من سزاوارم 
وبعد رفتنت ناگه دف این دل ترک برداشت 
چرا رفتی ؟مگراین دل نوای دیگری از عشق در سر داشت؟
وشاید دست تقدیر اینست که تنها تا ابد تنهاست 
زناکامی آغوشت، تمام هستش اش رویاست
+ *SHAHAB*
جمعه نوزدهم اسفند 1384
افسوس
 كجايي مرحم دردم
  تو را در غربت عشقم غريبانه صدا كردم 
    صدا كردم تو را هستي شنيدي و گذر كردي 
       مرا آواره و تنها گداي در به در كردي 
         تو را در نم نم بارون درون كنج تنهائي 
           پرستيدم وجودت را دليل شور و شيدايي 
           درون اين قفس هر شب تو بودي و خداي تو 
              كوير خشك بيتابي صداي آشناي تو 
                دل من با نگاه تو چو گلخانه شكوفا شد 
                   نگاه دلرباي تو بهار سبز رويا شد 
                     تو چون دريايي بي پايان دل من قطره اي بارون 
                      نمي بيني اسيرت را در اين تاريكي زندون 
                          ستاره بودي و هر شب درون قاب چشمانم 
                            طلوع ميكردي و هر دم شدي آرامش جانم 
                             مرا تنها رها كردي ، چرا رفتي ؟عزيز دل!
                               تو را پيدا نخواهم كرد خيالي ، نازنيني 
                                 خيال باغ رويائي پر از افسوس يك باور
+ *SHAHAB*
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384


داشتم می رفتم

در زیر سایه بان خداوند

به ناکجا آبادی در همین نزدیکی

خطوط مبهم دفتر رویاهایم

در زیر بارش اشکهای آسمان تر می شد.

به فکر تو بودم

و چه زیباست در فکر تو بودن

و چه دردناک ، به دور از تو به تو فکر کردن

به یاد شعری از سهراب افتادم

شعری که در آن اسم زیبایی بارها و بارها

زینت بخش صدای خواننده بود

و من بارها و بارها خوانده بودمش.

تا دلم برایت دلتنگی میکرد

آن را برایش هزاران بار میخواندم

تا بلکه بر

سردی دوریت با گرمای نامت

مرهمی باشم بر دل دلتنگ.

شنیده بودم که میگفتند

تا شقایق هست زندگی باید کرد

پس باش تا زندگی کنیم

هنوز میرفتم

تصمیم گرفتم در آن خلوت شب از تو برای تنهایی آسمان بگویم

آخر آن هم دلتنگ تو شد و اشک دلتنگیش را بیش از گذشته

بر من جاری ساخت

پس از تو گفتم:



" از مرز خوابم گذشتم

سایه ی تاریک یک نیلوفر

روی همه ی این ویرانه فرو افتاده بود.

کدامین باد، بی پروا

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟



در پس درهای شیشه ای رویاها،

در مرداب بی ته آینه ها،

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم



یک نیلوفر روئیده بود.



گوئی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم.



بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه ی نیلوفر بر گرد همه ی ستون ها می پیچد.

کدامین باد، بی پروا

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟



نیلوفر رووئید،

سایه اش از ته خواب شفافم سر کشید.

من به رویا بودم،

سیلاب بیداری رسید.



چشمانم را در ویرانه ی خوابم گشودم:



نیلوفر به همه ی زندگی ام پیچیده بود.

در رگهایش، من بودم که می دویدم.

هستی اش در من ریشه داشت،



همه ی من بود.



کدامین باد، بی پروا

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟



(سهراب سپهری) "



همین که به خودم آمدم دیدم نیست می شوم در

اشکهای آسمان،



میگویند آدمیزاد طومار طولانی انتظار است

من ، منتظرم

تا.... .
+ *SHAHAB*
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384
هر كسي از من خواست با او باشم از من دور شد


مهرباني ديد و از اين لطف من مغرور شد


خواستم با او بمانم تا ابد هم آشيان


ديدم اما هر چه راگفتم به او در گور شد


كاش مي شد قلب وسعت مي گرفت


شمع با پروانه الفت مي گرفت


كاش مي شد در پس احساسها


خنده ها از اشك سبقت مي گرفت


كاش مي شد از الفباي وجود


عين و شين و قاف نشات مي گرفت


كاش ميشد در پس سجاده ها


يك دعا تا اوج رفعت مي گرفت
+ *SHAHAB*